تعطیلی های پشت سر هم باعث شد ما هم به فکر مسافرت بیفتیم. چند وقت پیش یک فیلم مستند رو که یک آمریکایی (Rick Steves) از ایران تهیه کرده بود می دیدم که متوجه روستای تاریخی و زیبای ابیانه شدم. از همون موقع پیش خودم گفتم که از اونجایی که این روستا نسبتاً نزدیکه میشه توی یه تعطیلی دو روزه رفت اونجا.

روستای ابیانه از بالای کوه
روز جمعه ۲۳ بهمن ۸۸ حدود ساعت ۱۲ ظهر بود که از تهران وارد اتوبان تهران-قم شدیم. مسیر رسیدن به این روستای تاریخی بسیار خوبه و بیشتر مسیر اتوبان می باشد. بعد از رسیدن به قم وارد اتوبان قم-کاشان شدیم و با رسیدن به کاشان توی عوارضی تابلوی هتل ابیانه رو دیدیم. طبق تابلو خروجی ابیانه در ۶۰ کیلومتری اتوبان کاشان-اصفهان قرار داشت. در طول مسیر رفت دوبار توی عوارضی رفتیم که ۱۰۰۰ تومان خرج برداشت. با رسیدن به تابلوی خروجی ابیانه که در مسیر بود افتادیم توی جاده ای که بنابر تحقیقات من حدوداً ۳۰ کیلومتر باید توی اون میرفتیم تا به ابیانه برسیم. در طول مسیر این جاده منظره های قشنگی وجود داشت مثلاً برخی قسمت های جاده در دو طرف بیدهای مجنونی وجود داشت که نمای زیبایی رو به جاده داده بودند.

نمایی از بیدهای اطراف جاده
با وجود دو سه بار توقف در طول مسیر حدود ساعت ۱۶ به ابیانه رسیدیم. اولین منظره ای که در ورود به روستا دیده میشد هتل ابیانه بود. این هتل با تصورات ذهنی ما اصلاً منطبق نبود و برخلاف اون چیزی که با توجه به هتل کندوان در تبریز مدنظر ما بود، هتل شیک و زیبایی نبود.

محل ورود به کوچه اصلی روستا
با ورود به روستا چرخ کوتاهی در آن زدیم. با دیدن پیرزنی که لواشک می فروخت بسویش رفتیم و قیمت لواشک را پرسیدیم که گفت ۱۰۰۰ تومان. بعد یک ۵۰۰۰ تومانی به او دادیم برای دو لواشکی که برداشته بودیم. منتظر دریافت بقیه پول بودیم که گفت الا و للا من پول خرد ندارم و باید بقیه پول را هم جنس انتخاب کنید. ما هم گفتیم خوب یک بسته سیب خشک هم بر می داریم که جمعاً بشود ۳۰۰۰ تومان و شما باید ۲۰۰۰ تومان به ما پس بدهید. وقتی دیدیم دارد مردرندی می کند با کمی داد و بیداد آبروی خودمان را بردیم و در آخر هم مجبور شدیم قره قوروت هم برداریم و همین اول کاری ۵ هزار تومان تنقلات زوری بخریم. این یک شمه از مهمان نوازی ابیانه ای های بدعادت شده بود !
با خودمان چادر و کیسه خواب هم برده بودیم که اگر هیج جایی برای مشب ماندن گیر نیاوردیم لااقل یخ نبندیم. هتل که پر بود. یعنی تمامی اتاق ها یا پر بودند یا آنگونه که بعداً فهمیدیم توسط یک گروه چند نفره رزرو شده بودند. اتاق دو تخته این هتل با قیمت ۶۰ و چند هزار تومان برای یک شب و سوئیت آن به قیمت ۲۰۰ هزار تومان برای یک شب با رزرو قبلی یا در صورت نبود مسافر قابل استفاده هستند. البته همانگونه که قبلاً هم ذکر شد هتل ابیانه همچین هم هتل درست و درمانی نبود. رفتیم تا در شهر بپرسیم که آیا می شود یک اتاق برای یک شب پیدا کنیم یا نه؟ بعد از صحبت با یکی از اهالی روستا که پیرمردی خنده رو بود یک اتاق با آب گرم برای یک شب با قیمت ۲۰ هزار تومان برای یک شب اجاره کردیم. وسایل را به اتاق منتقل کردیم و کیسه خواب ها را پهن کردیم. با تصور اینکه شام خوبی را در هتل صرف خواهیم کرد برای صرف شام راهی هتل شدیم. ولی چه شامی؟ گارسون هایی بدون لباس فرم و با لباسهای کارگری و کثیف سفارش را ثبت می کردند و ما بهمراه چند خوانواده که در هتل اقامت داشتند در رستوران بودیم. گروهی که از قبل هتل را رزرو کرده بودند با خود غذا آورده بودند. گویا آنها می دانستند وضع قضای هتل جالب نیست. خلاصه شب یک قسمت از سریال Prison Break را دیدیم و بعد از مسواک درون کیسه خواب خزیدیم و در سرمای اتاقی که تنها با یک اجاق خوراک پزی گرم میشد خوابیدیم.

درب های چوبی زیبای منازل گلی و سرخ روی ابیانه

امامزاده روستا
صبح هم در روستا بیشتر چرخیدیم و معماری زیبا ولی بازسازی شده روستا را دیدیم و چند عکس هم انداختیم. در راه بازگشت به تهران در اتوبان قم-تهران مجتمعی رفاهی وجود دارد با نام “مهتاب” که بسیار ما را از بابت وجود جایی آبرومند در بین راه خوشحال کرد. در این مجتمع چندین مغازه و رستوران وجود دارد. نهار را در رستوران آفتاب در همین مجتمع صرف کردیم. البته یکمی گرون بود ولی از خیلی از رستوران های داخل تهران هم بهتر بود.

بیابان های قم - نزدیک به دریاچه نمک
شب بود که به تهران رسیدیم. این هم از سفرنامه سفر یک شبه ما به ابیانه، روستای خانه های قرمز …
امسال قسمت شد حضور فعال تری توی جشنواره داشته باشم. البته به عنوان خبرنگار !
الان توی لابی ساختمان زیبای همایشهای برج میلاد نشستم و انواع بازیگر و هنرمنده که همش از جلوم رد میشه. جشنواره های سالهای قبل رو هم کمابیش دنبال می کردم و می تونم بگم مهمترین نتفاوت جشنواره امسال محل برگزاری بسیار بسیار مناسب اونه. راستی من نفهمیدم این برج میلاد رو کی ساخت؟ تقریباْ مطمئنم که احمدی نژاد نساخته. گمان می کنم کار هاشمی باشه. نه؟
خلاصه این مجموعه که مرکز همایشهای برج میلاد نام داره بسیار بسیار خوب طراحی شده و اصول برپایی یک چنین جشنواره ای رو برای اولین بار بخوبی رعایت می کنه.
بر خلاف اون چیزی که انتظار داشتم تا به حال یک نماد سبزم ندیدم. بر خلاف اون چیزی که مبنی بر تحریم جشنواره عنوان می شه بازیگرهای زیادی رو اینجا دیدم. راستی آیا باید جشنواره تحریم می شد؟ اصلاْ چه ربطی داره. اتفاقاْ جشنواره که می تونه خودش یه منبع خوب برای بیان اندیشه ها باشه.
بهترین فیلم جشنواره که من دیدم تا اینجا فیلم «هیچ» ساخته عبدالرضا کاهانی بود. فیلمی آمیخته با فرهنگ مردم کوچه بازاری و فقیر تهران. داستان یک شبه پولدار شدن. البته میشه گفت این فیلم داستانی تکراری داشت ولی با بازی بسیار خوب مهدی هاشمی (خیلی ازش خوشم میاد) و پانته آ بهرام کارگردان تونسته بود جذابیت لازم رو ایجاد کنه. یکی از اون چیزهایی که توی فیلم جلب توجه می کنه تیکه های کمر به پایینی و مشخص فیلمه (فکر کنم این فیلم نتونه توی سینماها بصورت عمومی بدون سانسور نمایش داده بشه). خلاصه وسطای فیلم داشتم فکر می کردم فرهنگ ما چقدر باحاله. مردم ما چقدر از کنایه ها و استعاره ها خوششون میاد.
خلاصه این جشنواره فیلم فجر هم برای من شده Celebration بعد از امتحانات.

مارتین فاولر (Martin Fowler) یکی از کسانی است که به مهندسی نرم افزار کمک فراوانی کرده است. آنقدر مارتین کتابها و منابع پایه ای برای مهندسان نرم افزار تهیه کرده است که در برخی مصاحبه های شغلی یا تحصیلی یکی از سوالاتی که پرسیده می شود این است که آیا شما مارتین فاولر را می شناسید؟
fowler بیشتر در زمینه تحلیل و طراحی شی گرا کار می کند. مارتین فاولر را من بواسطه کتاب UML Distilled که یکی از شاهکارهای اوست می شناسم. فاولر در زمینه uml، pattern و متدلوژی های چابک علی الخصوص XP extreme programming حرف های زیادی برای گفتن دارد.
مارتین در انگلستان به دنیا آمده و پس از ده سال به آمریکا رفته است. مارتین یکی از اعضای پیمان agile نیز می باشد. مارتین در صفحه شخصی خودش یک bliki دارد که مخففی از وبلاگ و ویکی است. می توانید روزنوشت های او را آنجا ببینید.
هم اکنون مشغول خواندن کتاب refactoring او هستم.
صفحه شخصی مارتین : http://martinfowler.com
مارتین در ویکی پدیا : http://en.wikipedia.org/wiki/Martin_Fowler

دلم گرفته است.
امروز دوست دارم از تمام تاریخ بنویسم. هرچه مینویسم خسته نمی شوم.
باز هم روزها سریعتر از قبل میگذرند. پاییز امسال هم رنگهای زیبایش را ندیده دارد میرود به سپیدی، تابستان هم بدون لمس ماسهها زرد شد. چقدر دلم میخواست میرفتم به کوه، به جنگل، به دشت. چقدر دلم میخواست امروز تو کنارم بودی، با تو میگفتم نیازم به کوه را تا تو این بی حوصلگی های مرا قیچی کنی. دلم میخواست با تو در کوچه پس کوچه های سرد شهر قدم میزدیم. با تو به صدای خش خش برگهای زرد زیر پاهایمان گوش میکردیم و زیر باران خیال فردا را در سر میپروراندیم. وای که چقدر دلم هوای آن حال و هوای شب های پاییز را کرده است. ولی پاییز رفت. آری پاییز شاهکار زیبایی های زمین و داستان بهترین فصل زندگی من جایش را به زمستان خواهد داد؛ اما بدون تو …
دلم میخواهد پرخاطره ترین خیابان شهر را از بالا به پایین بیایم. برخلاف جهت حرکت ماشین ها. دوست دارم با مردمی که اتوبوس سوارند همراه شوم. دوست دارم صدای تهران را بشنوم. دوست دارم پیاده روها را از بالا تا هر جا که شد، در انتظار دیدن تو طی کنم. وعده ما، یک روز پاییزی …

برای من در ایران جنس خریدن دردسری شده است. از قدیم گفته اند تا مزه یک غذایی را نچشیده باشیم خیلی به آن حریص نخواهیم بود ولی وای از آن موقع که بدانیم چلوکباب بره چقدر خوشمزه است. حکایت من هم همین شده است. راستش را بخواهید قدیم ندیمها را که یادم نمی آید چه کفشهایی میپوشیدم ولی از کلاس سوم راهنمایی که یک جفت کفش نوبوک نادر خریدم فهمیدم کفش هم برای خود مقوله ایست. کفش نادر برای من ماورای کفشهای دیگر بود. البته قیمت آن هم همان زمان تقریباً دو برابر دیگر کفش هایی بود که بقیه دوستانم داشتند. چند سال که گذشت تب کفش های کاترپیلار جامعه را و به طبع من را فرا گرفت و راهی بازار کویتی های جمهوری شدم تا به فراخور وضعیت آب و هوایی دانشگاه شهید ملی بوتی مناسب تهیه کنم. تا آنجا که یادم میآید حدود ۸۰ هزار تومان آن هم چند سال پیش پول زیادی برای یک جفت کفش بود ولی من از جنسی که خریداری کرده بودم راضی بودم. بعد از آن بطور تصادفی زمانی که برای خرید راکت تنیس به برج های اسکان میرداماد رفته بودم با فروشگاه Sport Station آشنا شدم که آن موقع کفش هایش را حراج زده بود. خلاصه دو جفت کفش ورزشی Nike هم با قیمتی نسبتاً منصفانه خریدم که انصافاً تا الان هم دارند کار میکنند. گذشت تا همین امسال که باز هم زمانی که به Sport Station سر زدم دیدم حراج زده است و یک جفت کفش Adio آمریکایی ساخت چین خریدم که متاسفانه بعد از سه چهار ماه یه جاش سوراخ شد. خلاصه سرتون رو درد نیارم؛ باز چند وقتیه به فکر خرید یک جفت کفش افتادم. راستش از اونجایی که طعم زیبایی، راحتی و دوام کفش های مارک دار رو چشیدم دست و دلم نمیره که یه کفش معمولی بخرم و خودم رو با این استناد راضی میکنم که هرچه بیشتر پول بدهی بیشتر آش میخوری ! و من اینقدر پول ندارم که جنس بی کیفیت رو چند بار بخرم. تجربه خوب بابا باعث شد برم و به clarks یه سری بزنم. قیمت هاش فوق العاده نجومی بود و البته اون مدلی که من میخواستم رو هم نداشت. رفتم سمت ecco که یکی از شعبه هاشو مدتها بود توی پاسداران دیده بودم. ecco هم کفشهایی با قیمت های بسیار بالا داشت. مثلاً کفش های مردونه چرمش از ۱۳۰ هزار تومان بود تا ۲۰۰ هزار تومان و بوت هاش از ۲۳۰ هزار تومان تا ۳۰۰ هزار تومان برام آب میخورد. راستش فعلاً بیخیال کفش شدم ولی فکر کنم آخر هم تمام پس اندازم رو خرج یک بوت ecco بکنم. البته باید یکمی صبر بکنم تا مدلهای جدید کاترپیلار و … رو هم ببینم. راستی اینو بگم که ecco توی ایران نمایندگی رسمی داره و توی خیابون پاسداران، شهرک غرب و فروشگاه هایپراستار شعبه داره. اواخر زمستان و اواخر تابستان هم حراج میزنه ! راستی این هم یه سواله که جمهوری اسلامی رو چه حسابی به یک شرکت دانمارکی اجازه داده توی ایران شعبه داشته باشه در حالی که شیرینیشونو گلمحمدی کرده ؟
ECCO is a global leader in innovative comfort footwear for men, ladies and kids. Founded in Denmark in 1963.